خرید بک لینک
* دیشب با وجود خستگی، فیلم کیک محبوب منو دیدم و ازش واقعا لذت بردم. چقدر همه چی طبیعی و دلنشین بود و آخرش ناراحت کننده.* روزهام خیلی پرمشغله میگذره و هر صبح با خستگی بیدار میشم و اولین مکالمه صبحگاهیم با "او" اینه که : هنوز خوابم میااااااااد * هفته گذشته یه دورهمی داشتیم با همکارا و ویلای یکی از دوستان رفتیم. جمع شاد و اکتیوی بودن و خیلی خوش گذشت. زمان آیندهی اون هم یه سفر کوتاه خانوادگی داشتم (کویر و چشمه و ماهی )* خدا رو هزاران بار شکر که روزهای خوبی رو سپری میکنم . گاهی خاطرات بد گذشته بهم هادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 6:50

* آدمها از آنچه در آینه می بینید، غمگین ترن...* امروز یکی از همکارام یهو های های زد زیر گریه. از مشکلات خانوادگی ش گفت و سختی هایی که پشت سر گذاشته.* بغلش کردم و صبر کردم خودش رو با گریه کردن خالی کنه.* نهایتا هم سه نفری رفتیم یه رستوران خوشگل و نهار مهمونشون کردم. وقت خداحافظی چشماش میخندید...* براش بهترین هارو آرزو میکنم ، بهترین اتفاق ها... + نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی ۱۴۰۲ ساعت 21:56 توسط من  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1402 ساعت: 12:59

* یکی از همکارام دعوت کرده تئاتر.

* اومدم خونه، لباس عوض کردم و توی راه نوفل لوشاتو ام!

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر ۱۴۰۲ ساعت 18:52 توسط من  | 

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1402 ساعت: 21:21

یا من اسمهُ دوا و ذکرهُ شفا...

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1402 ساعت: 21:21

* این وقت شب، شبکه دو داره کارتون نشون میده: پسر شجاع!

* عجیب تر اینکه من هم بیدار موندم و به یاد بچگی ها این کارتون رو میبینم

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: شنبه 4 آذر 1402 ساعت: 14:30

* فردا باید صبح زود بیدار شم * فردا شروع ماجراست

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: سه شنبه 11 مهر 1402 ساعت: 3:53

* دامبلدور: دلت برای مرده ها نسوزه. هری! برای زنده ها دلسوزی کن. و بیشتر از همه برای اونایی که بدون عشق زندگی میکنن...

** آمادگی اینو دارم که برای شونصدمین بار این سریال رو ببینم و کتابش رو بخونم

+ نوشته شده در جمعه هفتم مهر ۱۴۰۲ ساعت 8:12 توسط من  | 

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: سه شنبه 11 مهر 1402 ساعت: 3:53

* اولین بارون پاییزی امسال نوش جان هرچند خیلی کوتاه بود

* یه صداهایی از کانال کولر میومد، دقیق تر گوش دادم و ذوق زده شدم از صدای بارون

* ابرها و آسمون امشب خاص بود، دلم پرسه زدن تو خیابون خواست

+ نوشته شده در دوشنبه دهم مهر ۱۴۰۲ ساعت 23:44 توسط من  | 

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: سه شنبه 11 مهر 1402 ساعت: 3:53

* بهترین سالهای جوانی م رو با تو به فنا دادم، بسه دیگه!* تازه کمر راست کردم و سعی میکنم بلند شم، تازه تیکه پاره های قلبم رو جمع کردم...* تمام اون روزها و شبهایی که تو با آدم های تازه از راه رسیده خوش بودی، من با مرگ دست و پنجه نرم میکردم* دیگه بهت اجازه نمیدم به هیچ عنوان به خودم و زندگی م نزدیک بشی؛ حتی اگه تنها آدم های روی کره زمین من و تو باشیم!* گمشو ! + نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 1:42 توسط من  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1402 ساعت: 8:39

* بیشتر از ۲۴ ساعته که این سردرد سمج، دست از سرم! برنمیداره :/* هر کاری میکنم حواسم ازش پرت بشه، نمیشه و اون از من چشم سفید تره و وفادارانه چسبیده بهم* پا شدم یه نوافن بخورم، اتفاقی آهنگ جدید ر ض ا ص اد ق ی رو دیدم و همراه با نوافن، نوافن میشنوم** درد و ساکت میکنم با روزی چند وعده نوافن... + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 3:44 توسط من  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 14:30

* با حس عجیبی، با حال غریبی دلم تنگته... ** زود آشنایِ دیر یافته!

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: چهارشنبه 4 مرداد 1402 ساعت: 13:50

ðx9fx8dx83ðx9fx8c¸ðx9fx8dx83ðx9fx92x9aðx9fx8dx83ðx9fx8c¸ðx9fx8dx83

عیدتون مبارکا باشه

ðx9fx8dx83ðx9fx8c¸ðx9fx8dx83ðx9fx92x9aðx9fx8dx83ðx9fx8c¸ðx9fx8dx83

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 14:30 توسط من  | 

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: چهارشنبه 4 مرداد 1402 ساعت: 13:50

* امروز خیلی شیک و مجلسی، فقط من و بابا، رفتیم خونه دایی عید دیدنی. بعدش هم رفتیم آرامستان...

* کنار خاک مامان، وقتی چشمم به چشمای بابا افتاد که زل زده بود به سنگ قبر سیاه، قلبم فشرده شد ...

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 14:33 توسط من  | 

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: چهارشنبه 4 مرداد 1402 ساعت: 13:50

* فکر میکنم به احتمال خیلی زیاد دچار افسردگی شدم، هنوز از دکتر و روانشناس گریزانم. از حرف زدن هم...* قلبم رو دوباره حس میکنم، توضیحش سخته کمی؛ شما در حالت عادی به کلیه ت فکر نمیکنی و حسش هم نمیکنی اما وقتی درد بگیره، جای دقیقش رو هم میدونی. و من الان جای دقیق قلبم رو میدونم...* تپش قلب گاهی بد اذیت میکنه، چیزی توی قلبم خودش رو به در و دیوار میکوبه، معجونی از درد و ضعف راه میگیره توی دستم تا سر انگشتام. شبیه چند سال پیش...* از حال خوبم همینقدر بگم که وسط دیدن فیلم، خوندن کتاب، یا آشپزی حتی، چیزی، خاطره ای، حرفی، هجوم میاره به سمتم و با اشک از چشمم سرازیر میشه.* نقاب همیشه شاد و خندانم داره شل میشه روی صورتم، میترسم بیفته یه روز...* * کِی میخواد تموم بشه؟ کِی میخوام تموم بشم؟! درد میکشم، ضجه میزنم بیصدا و تا میخوام شکسته های خودم رو جمع کنم میرسه و چیزی در وجودم جوانه میزنه اما زود میمیره، میکشتش هربار فجیع تر از قبل و هربار شکسته تر از قبل میشه وجودم...*** خیلی بد شدم، همه چیز بد شده.**** منتظر لحظه زمین خوردنشم در نهایت سنگدلی و دوست داشتن؛ پارادکس تلخی شده ام...+ وسط این حال روحی و جسمی بد، حفظ ظاهر و نقاب میکنم: برای اولین بار بوتاکس رو امتحان کردم. امروز هم نوبت رنگ موهامو بود: مشکی و آبی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: يکشنبه 21 اسفند 1401 ساعت: 3:14

* سوار بی آرتی بودم. طبق معمول جایی برای نشستن نبود. بیرون رو نماشا میکردم؛ دوباره سر و کله موتور سوارهای گاردی پیدا شده.* خانومی که کنارم ایستاده بود دست دختر جوانی که جلوی ما روی صندلی نشسته بود رو گرفت. دختر بیصدا گریه میکرد و پیام گوشی رو میخوند.* رفت نزدیکش و بهش گفت میخوای بیای بغلم؟* چقدر حس قشنگی بود دیدن این همدلی. دختر توی بغل اون خانوم گریه کرد و وقتی سرش رو بلند کرد روی لبش لبخند بود* بهش گفتم بغل همیشه جواب میده. اشک هاشو پاک کرد و گفت آره واقعا...* از صحبتهایی که بین شون رد و بدل شد فهمیدم که اون خانوم روانشناس بود. و احتمالا یک روانشناس خیلی خوب...* کاش همه مون همینقدر مهربون باشیم...* کاش دلهای همه مون شاد باشه و لبهامون بخنده...** الان یادم اومد امروز توی مترو خانومی که کنارم نشسته بود بی مقدمه گفت خیلی اعصابم خورده مشکل بدی برام پیش اومده، دعا کن برام...** ایشالله همین امشب مشکلت حل بشه، حرفی بود که من بهش زدم و دیدن اون چشمها که برق میزد و لبهای خندونش چقدر لذت داشت...** وقتی پیاده شد به نیت حل شدن مشکلش یه دعای مخصوص از توی گوشی م خوندم براش*** هنوز اندک ایمانی دارم؛ خدایا هوای مردم مون رو بیشتر داشته باش ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: سه شنبه 25 بهمن 1401 ساعت: 16:40

صفحه بندی