یچی نوشت
-
تاریخ: 1405/6/20 ساعت: 6:50
* دیشب با وجود خستگی، فیلم کیک محبوب منو دیدم و ازش واقعا لذت بردم. چقدر همه چی طبیعی و دلنشین بود و آخرش ناراحت کننده.* روزهام خیلی پرمشغله میگذره و هر صبح با خستگی بیدار میشم و اولین مکالمه صبحگاهیم با "او" اینه که : هنوز خوابم میااااااااد * هفته گذشته یه دورهمی داشتیم با همکارا و ویلای یکی از دوس...
اشک ها و لبخندها نوشت
-
تاریخ: 1402/11/8 ساعت: 12:59
* آدمها از آنچه در آینه می بینید، غمگین ترن...* امروز یکی از همکارام یهو های های زد زیر گریه. از مشکلات خانوادگی ش گفت و سختی هایی که پشت سر گذاشته.* بغلش کردم و صبر کردم خودش رو با گریه کردن خالی کنه.* نهایتا هم سه نفری رفتیم یه رستوران خوشگل و نهار مهمونشون کردم. وقت خداحافظی چشماش میخندید...* برا...
تئاتر نوشت
-
تاریخ: 1402/9/14 ساعت: 21:21
* یکی از همکارام دعوت کرده تئاتر.* اومدم خونه، لباس عوض کردم و توی راه نوفل لوشاتو ام! + نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر ۱۴۰۲ ساعت 18:52 توسط من | Adblock test (Why?)
سلامتی همه بیماران ...
-
تاریخ: 1402/9/14 ساعت: 21:21
یا من اسمهُ دوا و ذکرهُ شفا...
نوستالژی نوشت
-
تاریخ: 1402/9/4 ساعت: 14:30
* این وقت شب، شبکه دو داره کارتون نشون میده: پسر شجاع!* عجیب تر اینکه من هم بیدار موندم و به یاد بچگی ها این کارتون رو میبینم
شروع نوشت!
-
تاریخ: 1402/7/11 ساعت: 3:53
* فردا باید صبح زود بیدار شم * فردا شروع ماجراست
خداحافظ پروفسور نوشت
-
تاریخ: 1402/7/11 ساعت: 3:53
* دامبلدور: دلت برای مرده ها نسوزه. هری! برای زنده ها دلسوزی کن. و بیشتر از همه برای اونایی که بدون عشق زندگی میکنن...** آمادگی اینو دارم که برای شونصدمین بار این سریال رو ببینم و کتابش رو بخونم + نوشته شده در جمعه هفتم مهر ۱۴۰۲ ساعت 8:12 توسط من | Adblock test (Why?)
باران پاییزی نوشت
-
تاریخ: 1402/7/11 ساعت: 3:53
* اولین بارون پاییزی امسال نوش جان هرچند خیلی کوتاه بود* یه صداهایی از کانال کولر میومد، دقیق تر گوش دادم و ذوق زده شدم از صدای بارون* ابرها و آسمون امشب خاص بود، دلم پرسه زدن تو خیابون خواست + نوشته شده در دوشنبه دهم مهر ۱۴۰۲ ساعت 23:44 توسط من | Adblock test (Why?)
گمشو پیلیز
-
تاریخ: 1402/6/7 ساعت: 8:39
* بهترین سالهای جوانی م رو با تو به فنا دادم، بسه دیگه!* تازه کمر راست کردم و سعی میکنم بلند شم، تازه تیکه پاره های قلبم رو جمع کردم...* تمام اون روزها و شبهایی که تو با آدم های تازه از راه رسیده خوش بودی، من با مرگ دست و پنجه نرم میکردم* دیگه بهت اجازه نمیدم به هیچ عنوان به خودم و زندگی م نزدیک بشی...
سردرد سمج نوشت!
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 14:30
* بیشتر از ۲۴ ساعته که این سردرد سمج، دست از سرم! برنمیداره :/* هر کاری میکنم حواسم ازش پرت بشه، نمیشه و اون از من چشم سفید تره و وفادارانه چسبیده بهم* پا شدم یه نوافن بخورم، اتفاقی آهنگ جدید ر ض ا ص اد ق ی رو دیدم و همراه با نوافن، نوافن میشنوم** درد و ساکت میکنم با روزی چند وعده نوافن... + نوشته ش...
دلتنگی نوشت...
-
تاریخ: 1402/5/4 ساعت: 13:50
* با حس عجیبی، با حال غریبی دلم تنگته... ** زود آشنایِ دیر یافته!
عید غدیر مبارک
-
تاریخ: 1402/5/4 ساعت: 13:50
ðx9fx8dx83ðx9fx8c¸ðx9fx8dx83ðx9fx92x9aðx9fx8dx83ðx9fx8c¸ðx9fx8dx83عیدتون مبارکا باشه ðx9fx8dx83ðx9fx8c¸ðx9fx8dx83ðx9fx92x9aðx9fx8dx83ðx9fx8c¸ðx9fx8dx83 + نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 14:30 توسط من | Adblock test (Why?)
عید دیدنی نوشت
-
تاریخ: 1402/5/4 ساعت: 13:50
* امروز خیلی شیک و مجلسی، فقط من و بابا، رفتیم خونه دایی عید دیدنی. بعدش هم رفتیم آرامستان...* کنار خاک مامان، وقتی چشمم به چشمای بابا افتاد که زل زده بود به سنگ قبر سیاه، قلبم فشرده شد ... + نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 14:33 توسط من | Adblock test (Why?)
بامداد نوشت
-
تاریخ: 1401/12/21 ساعت: 3:14
* فکر میکنم به احتمال خیلی زیاد دچار افسردگی شدم، هنوز از دکتر و روانشناس گریزانم. از حرف زدن هم...* قلبم رو دوباره حس میکنم، توضیحش سخته کمی؛ شما در حالت عادی به کلیه ت فکر نمیکنی و حسش هم نمیکنی اما وقتی درد بگیره، جای دقیقش رو هم میدونی. و من الان جای دقیق قلبم رو میدونم...* تپش قلب گاهی بد اذیت ...
آغوش نوشت
-
تاریخ: 1401/11/25 ساعت: 16:40
* سوار بی آرتی بودم. طبق معمول جایی برای نشستن نبود. بیرون رو نماشا میکردم؛ دوباره سر و کله موتور سوارهای گاردی پیدا شده.* خانومی که کنارم ایستاده بود دست دختر جوانی که جلوی ما روی صندلی نشسته بود رو گرفت. دختر بیصدا گریه میکرد و پیام گوشی رو میخوند.* رفت نزدیکش و بهش گفت میخوای بیای بغلم؟* چقدر حس ...
* خودم نوشت...
-
تاریخ: 1401/11/25 ساعت: 16:40
* نوشته بود:" نباید فراموش کنید موقعی که حالتون بد بود کی بودش که تا آخرین لحظه کنارتون بود،هواتون رو داشت،نگرانتون بود،کی بود که تا دلتون میگرفت خودش رو میرسوند بهتون،کی بود مواقعی که عصبانی بودید فقط سکوت میکرد و بهتون گوش میداد و غرغراتون رو تحمل میکرد،وقتایی که خودتون نبودید و از خود اصلی تون دو...
تولد نوشت ؟؟؟
-
تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 18:26
* چهاردهم دیماه ۱۴۰۱* مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بویی دگر داشت...* امروز حتی دیدن کیک های کوچولوی تولد هم قلبم رو فشرده میکنه* جایی در قلبم درد میکنه و هیچوقت خوب نمیشه Adblock test (Why?)
دیروز و امروز و فردا نوشت...
-
تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 18:26
* دیشب به گریه و خنده گذشت... * امروز به جاده و برف و مه، نهار خوردن توی ماشین و برف بازی... * فردا؟ ** هوامو داری خدا؟
حال دلنوشت...
-
تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 18:26
*حالم دقیقا مثل این تعریف فروغ فرخزاده که میگه:"هیچ چیز راحتم نمیکند.نه دریا، نه آفتاب، نه درختها، نه آدمها، نه فیلمها، نه لباسهایی که تازه خریدهام.نمیدانم چه کار کنم..بروم و سرم را به درختها بکوبم، داد بزنم، گریه کنم؛ نمیدانم."* هعی... Adblock test (Why?)
به دنبال زیبایی در آلوده ترین روز تهران نوشت!
-
تاریخ: 1401/4/24 ساعت: 1:34
* دیروز هوای تهران خاک آلود بود.* ما سر از کجا درآوردیم؟* باغ گ ی اه شناسی